ᴺᵉᵛᵉʳ ᴹᶤᶰᵈ

Entry About Stuff Links Designer

  • Life is not about finding yourself. Life is about creating yourself!


Survey

Scripts

credits

دوشنبه 26 شهریور 1397 | 04:30 ب.ظ | نویسنده: kiana

first post

https://avatars.mds.yandex.net/get-pdb/472427/914e6661-08f1-48b2-9d0b-93b8c71ccc29/orig
ولکام...

یچیزی...

اگه از پستام خوشتون نمیاد اگه میتونین منطقی و بدون توهین لطفا انتقاد کنین....دوست دارم نظراتونو بدونم

و اگه خوشتون نمیاد....مجبور نیستین پست رو بخونین! 

در هر صورت اگه موافق نیستین یا خیلی چس ناله به نطر اومد بگین.ـ.

تچکرات ویژه بوج بهتون:|"

+صحنه ی مورد علاقم از ای نید یو|:~~فیض ببرید...عاح تهیونگ شی چقد هاتی:))))






یکشنبه 22 مهر 1397 | 05:30 ب.ظ | نویسنده: kiana
| ارسال شده در: ᴮᵀᶳ ،

ᴴᴮᴰ ᴶᶤᵐᶤᶰ⁻ᶳᶳᶤ

خب قرار نیست چون من وقت نکردم بیام روز تولدش میهن کلا تولدشو تبریک نگیم نه؟:)
تولدت با تاخیر مبارک فرشته بنگتن:)
و بال همه ارمیا:)
مرسی که همیشه هوای همه اعضا و ارمیا رو داری:)
الهی 240 ساله شی پسرم-ـ-♥
+دیگه به خودت فشار نیار که عضلاتت بگیره من غمباد گرفتم پسر...هم تو هم اون کوک -ـ-♥(جیکوک/کوکمین قرار گذاشتن ارمیارو دق بدن چیزی نیس:/D:)
پ.ن:عاغا من تولدارو تازه یه هفته بعد میفهمم:/....اینم چون پروژه راه انداخته بودن و دوست ارمیمم بهم گفته بود یادم مونده بود ک در لحظات اخر ادیت کردم-.-♥






یکشنبه 1 مهر 1397 | 08:14 ب.ظ | نویسنده: kiana
| ارسال شده در: ᴮᵀᶳ ،

#ᶳᵐᶤˡᵉ_ᵗᵉˡˡ_ᵐᵉ_ʸᵒᵘ_ˡᵒᵛᵉ_ᵐᵉ

 

تهیونگ خیلی داغون بود.هنوز بعد از دوماه هم خیانت جونگ کوک را هضم نکرده بود...
چطور میتوانست او را ول کند؟تهیونگ هرکاری برای آرامش جونگ کوک میکرد...
آرام لبانش را گزید و آن شب لعنتی را به یاد آورد
-فلش بک-
تهیونگ یقه ی جونگ کوک را گرفت
-"توی لعنتی دقیقا داری چه غلطی میکنی؟!جلوی چشمم اون پسره ی هرزه رو میبوسی؟!"
تهیونگ فریاد زد
-"آره!جلوی چشمت!که ببینی پنهانی نرفتم...که خیانت نکردم...تهیونگ من لایق تو نیستم...منو تو خیلی فرق داریم...!"
و سپس ادامه داد
-"و...جیمین هرزه نیست"
تهیونگ با تمام توانش سیلی ای به صورت پسر کوچک تر زد
در حالی که اشک جلوی چشمانش را گرفته بود گفت
-"بگو من لعنتی چی کم داشتم!بگو چی نداشتم که اینطوری ولم کردی!حتی بدون خداحافظی...جونگ کوک...خیلی بی معرفتی..."
در حالی که به سینه ی خود چنگ انداخته بود فریاد زد:
-"اصلا فکر کردی که این لعنتی بعد تو چِش میشه؟..."
جونگ کوک سرش ر پایین انداخت.چرخید و قدمی برداشت.خواست قدم دوم را بردارد که تهیونگ مچ دستش را گرفت
-"برگرد جونگ کوک..."
جونگ کوک کمی مکث کرد
سپس با دست آزادش حصار دستان تهیونگ را باز کرد و به راهش ادامه داد
تهیونگ با دستان مشت شده اشک ریخت...خیلی آرام و بی صدا گریه میکرد.کسی درآن بار شلوغ متوجه ی او نمیشد
با خود زمزمه کرد
-"وقتی یکی گفت'من لیاقتت رو ندارم' بدون تو رو نمیخواد...وقتی کسی بدون خداحافظی میره بدون که برگشتی در کار نیست...جونگ کوک چجوری این همه رو باهم سر قلبم آوردی؟!"
بار دیگر سرش را بالا گرفت.آن پسر هرزه را پیدا کرد و تا میتوانست صورت خوش تراشش را به بار مشت گرفت
-"الان حس خوبی داری که زندگیمو ازم گرفتی؟؟......آره؟؟؟؟! د بنااااااااااااااال!"
جونگ کوک سرش را بگرداند...تهیونگ داشت جیمین را کتک میزد؟
-"بس کن تهیــــــــــــــــــــونگ!"
جونگ کوک فریاد زد و به سمتشان دوید
کم کم توجه مردم به ان ها جلب شد و تهیونگ را از جیمین جدا کردند
تهیونگ یقه ی جونگ کوک را گرفت و به دیوار چسباند
-"بهم لبخند بزن جونگکوکی...! بهم بگو دوسم داری...!"
"انتظار داری به جیمین خیانت کنم؟"
تهیونگ دستش را روی سینه ی جونگکوک گذاشت
-"مگه نگفته بودی این قلب مال منه؟!"
-"حالا نظرم عوض شد!ولم کن"
و با تنه از حصار تهیونگ بیرون آمد
-پایان فلش بک-
امشب دیگر جونگ کوک را مجبور میکرد لبخند بزند...به او بگوید که دوستش دارد...


زنده زنده سینه ی جونگ کوک را میشکافت...
فریاد های کر کننده ی جونگکوک آن عمارت قدیمی و ترسناک را پر کرده بود
تهیونگ قلب جونگ کوک را در دستانش گرفت...و آن را کشید
خون فواره میزد...
-"الان دوباره قلبت تو چنگ منه....نمیخوای با لبخند  بگی دوسم داری؟"
دستش را روی صورت جونگ کوک قرار داد و گوشه ی لبانش را کشید
صدایش را نازک کرد و گفت:
-"دوست دارم تهیونگ!"